"پدیدارشناسی" ریشه در اندیشه و گفتارهای فلاسفه ای چون دکارت، هگل و هوسرل دارد. مرلوپونتی با پیروی از نگرش هوسرل و هایدگر، توانست به نظامی پدیدارشناختی در حوزه ی هنر برسد که برای درک، سنجش و فهم آثار هنری بسیار سودمند است. نگرش مرلوپونتی را می توان به شکلی آشکار در جهان سینما پی گرفت و عناصر ساختاری یک فیلم همچون فیلم نامه و تدوین را مورد مطالعه قرار داد. در این نگره، اثر هنری همچون یک پدیدارِ برآمده از ادراک و احساساتِ خالق ش و با توجه به تجربه ی زیسته و تنانگی اش مورد مطالعه و تفسیر قرار می گیرد. ماهیت ادراک حسی به گونه ای است که نه فقط خود سوژه، بلکه پیرامون ش را نیز دربرمی گیرد و آن را همچون یک تنِ زیسته در کنش های پیرامونی اش مطالعه می کند. در این مقاله که به تحلیل پدیدارشناختی در حوزه ی سینما و فیلم نامه های کریستوف کیشلوفسکی می پردازد، ابتدا به تاریخچه و خاستگاه های پدیدارشناسی به عنوان یک رویکرد فلسفی پرداخته ایم و چهره ها و متفکران شاخص آن و همچنین روش و رویکردهای مطالعاتی شان را توضیح داده ایم. در ادامه نیز به شکلی مستقل و با روش تحقیقی پدیدارشناختی، فیلم نامه ی سه رنگ: کیشلوفسکی را مطالعه کرده ایم و مولفه های ساختاری آن را مورد تجزیه و تحلیل قرار داده ایم و با تاکید بر نگاه فلسفی و سینماتیک مرلوپونتی، معیار و الگویی در راستای مطالعاتِ پدیدارشناختی در سینما به دست آوردیم.