در آثار ژان اشنوز، و به ویژه در رمان من می روم، طنز را نمی توان صرفاً آرایه ای روایی دانست؛ بلکه شکلی انتقادی و هستی شناختی است که در مرکز زیبایی شناسی پست مدرن جای می گیرد. این مقاله در پی آن است که نشان دهد چگونه کمدی ساختارهای سنتی روایت را درهم می شکند و هم زمان بحران سوژه ی مدرن را برملا می سازد. با بهره گیری از خوانشی ژرف از متن و در پیوند با رویکردهای فلسفی و زیباشناختی، نشان می دهیم که طنز اشنوزی، هم معنای روایت را متزلزل می سازد و هم انسجام ذهنی را تضعیف می کند. خنده، به نوبه ی خود، میان فاصله گذاری انتقادی، شکاف با واقعیت، و خلأ وجودی در نوسان است. این تنش، زیبایی شناسی ای از جنس تردید پدید می آورد، جایی که کمدی به مثابه ی فضایی برای بقا و آگاهی در برابر امر پوچ عمل می کند. از این منظر، کمدی نزد اشنوز بخشی از بحرانی سازی دائمی نشانه های هستی شناختی و روایی است. کمدی به ابزاری برای کاوش در مرزهای زبان و بازنمایی تبدیل می شود. از این رو، طنز نزد اشنوز به مثابه راهبردی پست مدرن برای زیستن در دل شکنندگی سوژه پدیدار می شود، بی آنکه ادعای بازسازی حقیقتی از دست رفته داشته باشد.